بدترین درد این نیست که عشقت بمیره یا به اونی که دوستش داری نرسی یا
عشقت بهت نارو بزنه و یا عاشق کسی باشی و اون ندونه بدترین درد اینه که
یکی بمیره و بعد از مرگش بفهمی که دوستت داشته.
اگه یه روز در کوچه پس کوچه های قلبم گم شدی دنبال کسی نگرد که ازش
آدرس بپرسی چون جز تو کسی تو قلبم نیست
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 13:55  توسط مجید خسروی
|
باید بگم که این داستان یک داستان واقعی هستش
دستهامان در یکدگر بود
قلبهامان نزدیک وهمسایه
در هوای خوب تابستان
عشقمان میزد جوانه
تمام رویای من فکر و خیالت بود
قصه از اینجا شروع شد :
پسر و دختری بودن که از بچگی با هم بزرگ شده بودن با هم بازی میکردن دوچرخه سواری میکردن بعضی وقتا هم پسر میرفت خونه ی دختر و کلآ با هم بودن پسر دلش نمیخواست میهمانی بره چون ممکن بود یکی دو روز بهترین دوستشو نبینه البته نمی دونست این حس چیه ولی خوب میدونست که اگه دوستشو نبینه یه حس بدی داره ولی نمیتونست حسشو تشخیص بده آخه 7 _ 8 سال بیشتر نداشت
میگذشتند روزهای خوب عشق ما به سان روزهای گرم تابستان
تا رسید فصل سرد خزان و تک تک این غنچه های نوشکفته
خشک و سرد همچون برگ های درختان تنومند ریختند در پای ساقه
اما درختان تنومند ساقه هاشان هست پر استقامت باز میسازند برگ و جوانه
ناگهان در روزی از روزهای سرد پاییز
کآسمان بود از غم و غصه لبریز چشمهایش بود بغض آلود و وحشتناک و طغیانگر
که حتی خورشید هم میخروشید از توهم ترس
دست های کوچکت ناگهان از دست های من جدا شد
آسمان با آن همه غصه ناگهان بغضش ترکید و تو را برد
آن طرف آن طرفتر دور دورتر
من تمام عشق خود را نیرو کردم تا تو را از آسمان سرد و وحشتناک باز پس گیرم
اما چه سود
آسمان غمناک و وحشتناک برگ های غنچه ی کوچک عشق ما را با دست های سرد خود می برد
بزرگ و بزرگتر میشدند پسر خجالتی بود خجالت میکشید توی کوچه با دختر حرف بزنه و البته خجالت میکشید بره خونشون و دختر هم نمیامد خونشون به همین خاطر رابطشون کم شده بود ولی عشقه پسر همچنان گرم و آتشین بود مثل اول هرچند 13 یا 14 سال بیشتر نداشت اما معنی احساسشو خوب میفهمید و میفهمید که این یه دوست داشتن معمولی نیست و کم کم داشت معنی عشقو میفهمید تا اینکه یه خبر قلبشو از جا کند مامانو باباش گفتن میخوایم از اینجا بریم داشت دیونه میشد باید چی کار میکرد ؟ کاری نمیتونست بکنه رفتن از اون محل ولی چون خونهی مامان بزرگاشون اونجا بود گاهی میامد خونه ی مامان بزرگش میدیدش این براش کافی نبود یه بار تصمیم گرفت حرفشو بزنه به مامانش گفت میخوام برم خونه ی مامان بزرگ در اصل میخواست بره حرف دلشو به دختر بزنه رفت خونه ی مامان بزرگش نشست جلوی در اما هرچی صبر کرد دختر بیرون نیومد 1 روز 2 روز 3 روز نیومد که نیومد از دوستاش پرسید دختر چرا بیرون نمیاد دوستاش گفتن از اینجا رفته بازم قلبش شکست چرا باید این همه زجر میکشید
تا گذشت........
تا گذشت این فصل بی احساس و آن آسمان سرد و غمناک و وحشتناک
باز هم آمد فصل خوب تابستان
چه کسی می گوید پادشاه فصل هاست پاییز پاییز از غم و غصه هست لبریز
پادشاه فصل هاست فصل تابستان فصلی که هست از خنده و عشق و عاشقی لبریز
باز هم از راه رسید فصل تابستان
پسر و دختر یه نسبت فامیلی دوری باهم داشتن و این باعث امیدوار موندن پسر بود تا اینکه بعد از 2 _ 3 سال نوبت ازدواج فامیل مشترکشون شد قرار ازدواج 18 شهریور بود پسر از اول تابستون برای اولین بار میخواست که تابستون زود تموم بشه پیش خودش فکر میکر که یک تابستون در مقابل رسیدن به معشوقش چه ارزشی میتونه داشته ؟ روزای گرم تیر و مرداد میامدن و میرفتن تا اینکه شهریور رسید شمارش معکوس شروع شد 18 17 16 ..... پسر رفت لباس خرید بهترین لباسی که فکر میکرد حتی یک کراوات هم خرید که دیگه چیزی کم نداشته باشه 18 شهریور رسید صبحش پسر رفت آرایشگاه آقای آرایشگر دوست دوستش بود به شوخی بهش گفت چه خبره اینطوری میخوای کجا بری پسر چیزی روی لباش نیاورد ولی توی دلش گفت میخوام عشقمو ببینم انقدر هیجان داشت که دستاش به لرزش افتاده بودن کارش اونجا تموم شده بود برگشت خونه دیگه باید کم کم حاضر می شدن و به سمت محل عروسی در حرکت میکردن وقتی رسیدن پسر انقدر هیجان داشت که فکر میکرد هر لحظه ممکنه سکته بکنه همه رفتن داخل جز پسر چون منتظر دختر بود تقریبا 1 _ 2 ساعت منتظر بود تا اینکه ماشینشون رو دید واقعا داشت سکته میکرد داشت خفه میشد گره کراواتشو یه کم شل کرد تا بتونه راحت تر نفس بکشه دختر با مامان و بابا و برادرش اومدن تو
ناگهان دیدیم تو را دیدی مرا
دیدمت اما ندیدی عشق گرمم را
تو فراموش کرده ای فصل زمستان فصل تابستان خزان را
تو فراموش کرده ای آن آسمان سرد و غمناک و وحشتناک را
تو فراموش کرده ای آن زجه های بی غروبم را
تو فراموش کرده ای آن برگ های غنچه ی عشق کوچک را که در فصل خزان
برگ هایش همچو برگهای درختان تنومند شدند پرپر
یک سلام
این بود حرف های ما بعد از فصل خزان و آسمان سرد و غمناک
باز هم رفتی
باز رفتی و باز هم سر آمد عمر تابستان
باز شد فصل خزان
پسر خیلی سعی کرد ولی فقط تونست یه سلام بکنه بازم نتونست حرفه دلشو بزنه حتی نتونست یه حرف معمولی بزنه چون ترس توی وجودش رخنه کرده بود ترس از اینکه با یه کابوسه ترسناک از رویای قشنگه با اون بودن بیدار بشه با خودش فکر میکرد که من دوسش دارم ولی اگر اون دوسم نداشته باشه چی ؟ 4 یا 5 سال بود از عشقش دور بود ولی قلبش با اون و به یاد اون میزد تصمیمشو گرفته بود باید هر طور بود خودشو از مرگ شمع وار نجات میداد وقتی صورت زیبای دختر رو میدید قلبش ذوب میشد اون شب 3 _ 4 بار بیشتر دخترو ندید و هر بار فقط چند ثانیه ولی هر بار که میدیدش دلش میخواست با تمام وجود بقلش کنه و بهش بگه که چقدر دوسش داره و چطوری عاشقشه ولی بازم نتونست عروسی هم تموم شد و البته بدون نتیجه ولی بعد عروسی همه از دختر تعریف میکردن و پسر به خودش افتخار میکرد که عاشق چنین دختری هست
اما
ولی این بار عشقم کم نبود از آن درختان تنومند
باز آمد آسمان باز هم آمد خزان و سعی داشت عشق تو را از من بگیرد
باز کوشش کرد
باز شد سرد و غمگین و وحشتناک و رعب انگیز
باز شد از غم و غصه لبریز
ولی این بار عشق من از جا نلرزید
حتی تک تک برگ های عشق من کم نبودند از درختان تنومند یا که حتی از کوه های پر استقامت
من هنوزم یاد دارم دستهامان در یکدگر بود
من هنوزم یاد دارم قلبهامان با یکدگر بود
آه
وای
من نمیدانم هنوزم قلب تو با قلب من باشد
اما
در خیال من تو روزی باز می آیی در آغوشم
می نشینی باز در قلبم
اینجا بود که انگار داستان شد تمام
اما این نیست تنها یک داستان
پس بدان تو حقیقت را
قلب من جز تو نمی خواهد کسی را
این بار پسر فهمید که عشقش به دختر چقدر عمیقه و چطوری با تمام وجودش عاشق دختر هستش
بعد از حدود 2 سال که از عروسی گذشته هنوز پسر چیزی نگفته چون فکر میکنه که دخترم احساسات داره اونم میتونه عاشق بشه اما از کجا معلوم که عاشق پسر دیگه ای نباشه پسر با خودش فکر میکنه اگه قرار هست که ازش نه بشنوم بهتره که اصلا چیزی نگم تا جوابی نشنوم اینطوری الاقل میتونه توی رویاهای هر شبش خواب دخترو ببینه که دارن با هم توی یه باغ زیبا قدم میزنن و مثل زمان کودکی دست هم دیگرو گرفتن
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 13:55  توسط مجید خسروی
|
شب بود و هوا تاریک . شب اول ماه . ماه بعد از چند وقت میخواست بخوابه ولی صدای گریه کسی مانع میشد ماه خوب حواسشو جمع کرد تا ببینه صدا از کجا میاد . تا خواست از رخت خوابش بلند بشه صدا قطع شد . اون شب ماه خوابش نبرد . هرچند که تنها شب استراحتش بود . شب بعد ماه باز هم صدای گریه رو شنید . توی شهر رو نگاه میکرد تا ببینه صدا از کجاست . نگاه کردو نگاه کردو نگاه کرد تا دید یه دختر زیبا پشت پنجره ی اتاقش نشسته و داره گریه میکنه . تا نگاه ماه به صورت دختر افتاد دختر هم ماه رو دید . دختر به ماه سلام کرد ولی ماه اجازه نداشت با کسی حرف بزنه . دختر گفت : اسم من ماهک هست . بعد رو به ماه گفت : من خیلی شبیه به تو هستم زیبا ولی تنها . بعد ماهک رو به ماه گفت : میخوای از این به بعد شب ها بیای پیش من که با هم باشیم ؟ ماه باز هم چیزی نگفت ولی دیگه از تنهایی خسته شده بود .
شب بعد ماه با نوری بیشتر به دیدن ماهک رفت . ماهک پشت پنجره منتظرش بود . با هم شروع کردن به حرف زدن البته ماهک حرف میزد و ماه فقط گوش میکرد . انقدر حرف زدند تا یک دفعه ماه یادش افتاد که دیگه نوبت خورشید شده تا بیاد توی آسمون . ماه دیگه باید میرفت خونشون تا خورشید بیاد . ماهک خیلی ناراحت بود ماه هم همینطور ولی چاره ای نبود . ماه حتی اجازه نداشت حرف بزنه و یا اشک بریزه ولی ماهک با یک قطره اشک ماه رو بدرقه کرد و با ماه خداحافظی کرد .
شب بعد ماه به خاطر عشقش به دختر باز هم پرنورتر و بزرگتر شده بود . باز هم ماهک پشت پنجره منتظرش بود باز با هم حرف زدند و بازهم ماه یادش رفت که نوبت به خورشیده که بیاد توی آسمون و ماه باید بره خونشون . باز نوبت به جدایی رسید . بازماه اجازه نداشت حرف بزنه و یا اشک بریزه ولی باز ماهک با یک قطره اشک ماه رو بدرقه کرد و با ماه خداحافظی کرد .
شب چهارم ماه باز به خاطر عشقش به دختر پرنورتر و بزرگتر شده بود . باز هم مثل شب های قبل با هم حرف زدند . بازهم ماه یادش رفت که نوبت به خورشید شده تا بیاد توی آسمون و ماه باید بره خونشون . باز باید ماه و ماهک از هم جدا میشدند. بازماه اجازه نداشت حرف بزنه و یا اشک بریزه و باز ماهک یک قطره اشک ریخت ولی به ماه گفت چند لحظه صبر کن میخوام چیزی بهت بگم !!! ماه صبر کرد . ماهک بهش گفت : من عاشقت شدم . ماه از خوشحالی خشکش زد اصلا حواسش نبود که دیرش شده . ماه به خودش اومد و دید که جلوی خورشید ایستاده و داره به ماهک نگاه میکنه . ماهک هم غرق در نگاه کردن به ماه بود . ولی ماه دید که همه ی مردم دارن به اون نگاه میکنن . تا اینو متوجه شد سریع برگشت به خونه .
ماه و ماهک هر شب عاشق تر از شب قبل میشدند . ماهک تمام عشق و احساسش رو بیان میکرد ولی ماه چون اجازه نداشت حرف بزنه هرشب پر نور تر و بزرگتر از شب قبل میشد . و ماهک میفهمید که هر شب عشق ماه نسبت به اون بیشتر میشه .
بعد از چهارده شب ماه به یک دایره ی کامل و پر نور تبدیل شده بود و تصمیم گرفته بود با ماهک حرف بزنه و از عشقش به اون بگه وقتی رسید به بالای خونه ی ماهک و از پنجره اتاق ماهک رو نگاه کرد داشت از تعجب میمرد . ماهک با یه پسر دیگه پشت پنجره ایستاده بود و همدیگرو بغل کرده بودند . ماه قلبش شکست
که یک دفعه ماهک ماه رو دید . با خنده به ماه نگاه کرد و گفت سلام ! ماه طبق معمول جوابش رو نداد هرچند که قبلش تصمیم دیگه ای داشت . ماهک گفت ماه اینم عشقم !!!!! پسر خیلی خوبیه . ماه قلبش شکست و بدون خداحافظی رفت و البته خیلی زود ولی خونشون نرفت اقدر دور شد که با نورش خلوت عاشقانه ی عشقش رو با کسی دیگه روشن بکنه .
ماه از اون شب به بعد از غصه کوچکتر و کمرنگ تر میشد و کمتر توی آسمون میموند ولی هر شب یک نگاه سریع به خونه ی ماهک میکرد و میدید که اون با عشقش توی اتاق ماهک نشستن و با هم حرف میزنند و گاهی همدیگرو بغل کردند ....... ماه با شادی ماهک شاد بود تا اینکه یک شب از اتاق ماهک صدای موزیک میامد . ماه گوش کرد و شنید :
ماه در میاد که چی بشه
میخواد عزیز کی بشه
ماه در میاد چکار کنه
باز آسمون رو تار کنه
نمی دونه تو هستی
بجای اون نشستی
نمی دونه تو ماهی
تو که رفیق راهی
عجب حکایتی شده
فکر تو عادتی شده
که از سرم نمیره
که از سرم نمیره
عجب روایتی شده
عشقت عبادتی شده
خدا ازم نگیره
خدا ازم نگیره
ماه در میاد که چی بشه
میخواد عزیز کی بشه
ماه در میاد چکار کنه
باز آسمون رو تار کنه
نمی دونه تو هستی
بجای اون نشستی
نمی دونه تو ماهی
تو که رفیق راهی
یه ماه می خواستم که دارم
ای ماه شام تارم
تویی رفیق راه من
ای غنچه ی بهارم
یه ماه می خواستم که دارم
ای ماه شام تارم
تویی رفیق راه من
ای غنچه ی بهارم
ماه در میاد که چی بشه
میخواد عزیز کی بشه
ماه در میاد چکار کنه
باز آسمون رو تار کنه
نمی دونه تو هستی
بجای اون نشستی
نمی دونه تو ماهی
تو که رفیق راهی
عجب حکایتی شده
فکر تو عادتی شده
که از سرم نمیره
که از سرم نمیره
عجب روایتی شده
عشقت عبادتی شده
خدا ازم نگیره
خدا ازم نگیره
ماه در میاد که چی بشه
میخواد عزیز کی بشه
ماه در میاد چکار کنه
باز آسمون رو تار کنه
نمی دونه تو هستی
بجای اون نشستی
نمی دونه تو ماهی
تو که رفیق راهی
این دفعه قلبش شکست . چشماشو بست و رفت خونشون . فردا شبم نیومد توی آسمون . شب بعد که اومد همه دیدند که لکه های سیاهی روی صورت ماه افتاده . از اون به بعد ماه قسم خورد که دیگه نه عاشق کسی بشه و نه تصمیم بگیره که با کسی حرف بزنه .
اگر به ماه نگاه کنید قلب شکستشو میبینید . دیگه کسی نباید انتظار شنیدن صدای ماه رو داشته باشه .......
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 13:53  توسط مجید خسروی
|
پسر وقتی به خودش اومد دید که روی تخت بیمارستان زیر سرم خوابیده . چیزی یادش نبود میخواست از روی تخت بلند بشه که یه دست گرم از بلند شدنش جلو گیری کرد . برگشت و نگاه کرد دست پدرش بود تا حالا پدر رو اینطوری ندیده بود پدر طبق معمول تسبیح چوبی قشنگش توی دستش بود و شبنم اشکش ریش سفیدشو خیس کرده بود . خواست حرف بزنه که پدر بهش اشاره کرد آروم سرجاش بخوابه آخه دکتر گفته بود اصلا نباید تحت هیچ فشاری قرار بگیره پسر طبق معمول حرف پدر رو گوش کرد و آروم دراز کشید و خوابش برد .
وقتی چشماشو باز کرد دید مادر و پدر هر دو بالای سرشن مادر طبق معمول اشک توی چشماش جمع شده بود ولی پدر اینبار تونسته بود خودشو کنترل کنه . مادر بهش گفت : تو اصلا فکرشو نکن هر اتفاقی افتاده خواست خدا بوده . مادر اینو گفتو نم نم اشکش تبدیل به سیل شد برای همین پدر از اتاق بیرون بردش تا کمی آرومش کنه . توی ذهن پسر این جمله ی مادر تکرار میشد که : تو اصلا فکرشو نکن هر اتفاقی افتاده خواست خدا بوده ولی هرچی فکر میکرد معنی حرف مادر رو نمیفهمید . آقای دکتر اومد بالای سرش یه کم خوش و بش کرد و بعد رفت سراغ معاینه بعد رو به پسر کرد و گفت : پسر قوی هستی حالت خوب شده فردا میتونی بری خونتون . پسر یه لبخند کمرنگ زد و با دکتر خدا حافظی کرد . مادر و پدر دوباره اومدن توی اتاق . پسر به محض دیدنشون گفت : پس شادی کجاست ؟ با گفتن این حرف مادر دوباره زد زیر گریه ولی این بار خودش رفت بیرون . پدر گفت : وقتی تو خواب بودی اومد . پسر باورش نشد چون وجودشو از روی بوی تنش تشخیص میداد . به پدش گفت : پدر میدونم شادی نیومده من تویه سخت ترین شرایط با اون بودم حالا .... تا اومد بقیه ی حرفشو بزنه پدر برگشت . وقتی اینطوری میکرد یعنی نمیخواست ادامه ی حرفو بشنوه پسر هم ساکت شد . فردا پدراومد دنبالش . پدر کمکه پسرش کرد تا لباساشو بپوشه تا برن خونه . وقتی رسید خونه خواهر و برادرش اومدن به استقبالش بغلش کردن و شروع کردن به بوسیدنش . از بوی اسفند بدش میومد برای همین خواهرش اسفند براش دود نکرده بود ولی در عوض مادر تا رسیدن خونه یک عالمه اسفند دود کرد پسر از دود خوشش نمیومد ولی گاهی البته فقط گاهی هر چند وقت یه بار پیپ میکشید . پسر از خواهر و برادرش پرسید از شادی خبری ندارید که یدفه دید رنگه هر دوشون پرید و زود از اتاق پسر رفتن بیرون . اخلاقش طوری بود که خیلی زود عصبانی میشد ولی خیلی زودتر به حالت عادی برمیگشت . داد زد . تلفنو بیارید توی اتاقم میخوام ببینم پس این شادیه بی معرفت کجاست . مادر اومد توی اتاقش . به کم حاشیه رفت ولی حرف اصلی رو نزد بعدش بلند شد و رفت . پسر دوباره توی رخت خوابش دراز کشید . که یدفه رفت توی رویاهاش .
یاد گذشته ها افتاد وقتی که یه دل نه صد دل عاشق شادی شده بود وقتی که برای اولین بار با شادی در مورده عشق حرف زده بود شادی خیلی محترمانه بهش گفته بود که میدونی من اهل این جور چیزا نیستم ولی تو با بقیه برام فرق میکنی . اونا آخه با هم رفت و آمد خانوادگی داشتن . دفعه ی بعد که شادی با خانوادش اومدن خونشون پسر توی اولین فرصت به شادی گفته بود: بیا توی اتاقم و با شادی رفته بودن توی اتاقش و درو بسته بودن . پسر گفته بود : فکراتو کردی ؟ شادی بهش گفته بود میدونی چیه ؟ پسر گفته بود نه ! شادی بهش گفته بود منم عاشقه تو هستم ولی ....... پسر حرفشو برید و گفت : میدونم چی میخوای بگی . درکت میکنم تو دختری و ......... ولی این بار شادی حرفشو قطع کرد و گفت : الان میگم دوست دارم . پسر شادی رو محکم بغل کرد و شروع کرد به گریه . شادی اولش ترسید نه ار اینکه توی بغل پسر بود بلکه از اینکه کسی در اتاقو باز کنه ولی بعد اونم پسرو بغل کرد و اونم گریه کرد . یه دفعه یه صدایی اومد !!! شادی شادیییییییی بیا میخوایم بریم . هر دوشون ترسیدن ولی بعد اشکاشونو پاک کردن . شادی یه بوسه ی کوچیک روی لبای پسر کاشت و با لبخند از پسر خدا حافظی کرد . از اتاق بیرون اومد و پسرم پشت سرش از اتاق بیرون اومد تا با خانواده ی شادی خداحافظی کنه . فردای اون شب پسر رفت پیش مادرش . گفت : مادر یه چیزی بگم ؟ مادر گفت : آره عزیزم بگو . پسر گفت : در مورد ...... در مورد ....... هیچی ولش کن . مادر گفت : چرا پسرم ؟ پسر گفت : بعدا میگم و رفت توی اتاقش . بعد از 10 – 15 دقیقه مادرش در زد و اومد توی اتاق . مادر گفت : میدونم میخواستی چی بگی !!! میخواستی در مورد شادی حرف بزنی !!! پسر از تعجب داشت شاخ در میاورد . پسرگفت : مادر شما از کجا متوجه شدید ؟ مادر گفت : همه متوجه شدن از اشک چشماتون و رژلب شادی که روی لبات بود !!! پسر سرخ شده بود ولی از طرفی خوبم شده بود چون دیگه همه میدونستن جریانو و رابطشونو اونطور که میخواستن میتونستن ادامه بدن ...........
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 13:52  توسط مجید خسروی
|
مادر بهش گفت : فقط رابطتون طوری نباشه که باعث خجالت من و پدرت و پشیمونی خودتون بشید . پسر مادرشو بغل کرد . از اون روز هر روز با شادی تلفنی حرف میزدن . حداقل دو سه روز یک بار هم با هم بیرون میرفتن . یادش اومد یه بار که با هم رفته بودن پارک بستنی خریدن رفتن یه جای خلوتو پیدا کردن که هم حرف بزنن هم بستنی رو بخورن . شروع کردن به حرف زدن ولی انقدر غرق در صحبت های عاشقانشون شدن که بدون اینکه متوجه باشن بستنی آب شده بود و ریخته بود تازه بازهم متوجه نشده بودن و از نگاه های مردم فهمیدن که یه خبری هست و وقتی به خودشون اومده بودن دیده بودن بستنی آب شده ریخته روی زمین !!! از این اتفاقا براشون زیاد افتاده بود . یک روز ساعت پنج بعد از ظهر رفته بودن سینما و باز هم غرق در حرف زدنشون شدن و اصلا چیزی از فیلم متوجه نشدن و وقتی به خودشون اومدن که نگهبان سینما صداشون زد بود و گفته بود که سانس آخر هم تموم شده و اونا تازه فهمیده بودن که شش هفت ساعت روی صندلی های سینما نشستن . پسر و شادی انقدر عاشق هم شده بودن که از هم نمیتونستن جدا باشن . هروقت خانواده ی شادی میخواستن برن مسافرت پسر رو میبردن و هر وفت خانواده ی پسر میرفتن مسافرت شادی رو میبردن . شادی و پسر بعضی وقتا که تنها میشدن شیطونی هم میکردن !!! ولی هر دوشون میدونستن که بین اونا فقط عشق حکم فرماست نه چیزی دگیه . تازه بوسیدن عشقت و بغل کردنش چه اشکالی میتونه داشته باشه ؟ البته شیطونیاشون به همینا ختم میشد !!! همش با هم برای آیندشون تصمیم میگرفتن . چطوری زندگی کنن کجا زندگی کنن و کلا از این چیزا دیگه . خانواده هاشونم از اینکه شادی و پسر عاشق هم هستن خوشحال بودن چون به اندازه ی کافی همدیگرو میشناختن و از خصوصیات هم آشنا بودن . پسر همش این شعر رو برای شادی میخوند :
اي گلاله اي گلاله ديدنت خواب و خياله
گل صحرا گل لاله گل قلب من ، تو لاله
دل تو گرم و صميمي مثل خورشيد جنوبه
چشم تو چشم طوفان مثل درياي شماله
مي دوني تو مذهب من چي حرومه چي حلاله
آب بدون تو حرومه ، جام مي با تو حلاله
تو صدات شور ترانست پر زنگه چه قشنگه
تو نگات جادوي شعره پر شور پر حاله
گفتگوم تو جستجوم تو گل باغ آرزوم تو
شب روز با توقشنگه زندگي بي تو محاله
پسر این شعرو از ته دل میخوند و حاضر بود جونشم برای شادی بده و البته شادی هم با کمال میل حاضر بود همین کارا رو برای پسر انجام بده . پسر همینطور غرق در خاطراتش بود که با صدای بلند زنگ تلفن از دنیای رویا هاش اومد بیرون . فکر کرد شادی هست تا بلند شد و خواست که بره تلفن رو جواب بده نا خواسته از پشت در صحبت های مادرش رو با مادر شادی شنید !!!
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 13:52  توسط مجید خسروی
|
مادرش میگفت : شما رابطه ی این دوتا رو میدونستید . من و پدرش حتما برای شب هفت می یایم ولی پسرمو نمیدونم . پسر فهمید جریان چیه !!! تمام دنبا دوباره روی سرش خراب شد . یادش اومد مثل همیشه با هم قرار داشتن . توی پارک . شادی اصلا دیر نمیومد . ساعت 6 شد وقت قرارشون ولی شادی نیومد . ساعت 6:30 شد ولی بازم از شادی خبری نشد . ساعت 7 شد . انقدر حواسش پرت شده بود که یادش نبود شادی تلفن همراه داره . یدفه یادش افتاد . زنگ زد . ولی شادی تلفن رو جواب نمیداد . زنگ زد خونه ی شادی بازم کسی بر نداشت . زنگ زد خونشون . خواهرش تلفن رو جواب داد . گفت : سلام داداش . پسر بدون اینکه جواب بده گفت مامان هست . خواهرش گفت : نه . پسر گفت : خدا حافظ و بدون اینکه منتظر جواب باشه تلفن رو قطع کرد . تا تلفن قطع شد تلفونش زنگ خورد . مامانش بود گفت خودتو برسون بیمارستان شادی حالش به هم خورده !!! پسر تا اینو شنید خودش داشت میمرد ولی هر طور بود خودشو رسوند بیمارستان . شادی رو دید که روی تخت خوابیده ولی اگه حالش به هم خورده پس چرا سرش پانسمان شده ؟ نمیتونست فکر بکنه تا اینکه پدرش اومد گفت پسرم شادی تصادف کرده . خونریزی مغزی داره . پسر سرش گیج میرفت زمین خورد و از هوش رفت . بعد چند ساعت که به هوش اومد رفت وضو گرفت تا حالا نماز نخونده بود ولی ایستاد و شروع به نماز خوندن کرد و همش گریه میکرد . اما خدا به گریه هاش و ناله هاش گوش نکرد و ....
درسته دیگه شاهزاده ی رویاهاش پیشش نبود . حالا دیگه بدون شادی چطوری زندگی میکرد ؟ . یادش اومد که وقتی میخواستن شادی رو دفن کنن باز هم انقدر گریه کرده بود که باز حالش بد شده بود . بازم رسونده بودنش بیمارستان . حالا از اول ماجرا یادش می اومد. حالا فهمیده بود که دیگه شادی رو نداره . شادی ترکش کرده بود و پسر فهمید که شش هفت روز بی هوش بوده . رفت سراغ ضبط صوتش و روشنش کرد یاد شادی افتاد . این آهنگ بود :
هيبت معبد خورشيد
هيبت پر شادي گيسو
از تو بر پا گشته فتنه
چون نگاه کني به هر سو
هيبت شوريدگي ها
اي تو غرق رنگ دنيا
اي به دور سر نهاده
خالي از مرجان دريا
عهد من اين بود که هرجا
يار و همتاي تو باشم
توي شبهاي انتظارت
مرد شبهاي تو باشم
چه کنم خودت نخواستي
شب پر سوز تو باشم
به همه شبهاي سردت
آتش افروز تو باشم
آتش من اين بود که
شايد فکر آزارم تو باشي
به همين اعتقادي
شعر و باورم تو باشي
عهد من اين بود هميشه
يار و غمخوار تو باشم
به همه بي مهري تو
من وفا دار تو باشم
چه کنم خودت نخواستي
شب پر سوز تو باشم
به همه شبهاي سردت
آتش افروز تو باشم
رفت توی رخت خوابش خوابید . چشماشو بست و یک لحظه حس کرد که شادی صداش میکنه . خوب گوش کرد . فهمید که صدای شادیه . شادی رو دید که اومد طرفش دستش رو گرفت و از روی رخت خواب بلندش کرد . دیگه غم رو روی سینش حس نمیکرد . حس خوبی داشت . شادی بهش گفت دیگه ناراحت نباش . برای همیشه میتونیم پیش هم باشیم . شادی ادامه داد و با خنده گفت هنوز دلت میخواد ؟ پسر گفت : آره هنوز میخوام . شادی مثل اولین بار لبهاشو روی لب های پسر گذاشت . حالا دیگه برای همیشه پیش همدیگه بودن .حالا دیگه هر دوشون به آرامش ابدی رسیده بودن .
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 13:51  توسط مجید خسروی
|
نمیگم این داستان واقعی هست یا نتیجه ی تخیلاتم . هر تصمیم یا نتیجه گیری رو به عهده ی خودتون میذارم .
خیلی خوابم میومد . سرم درد گرفته بود . میخواستم بخوابم ولی خوابم نمیبرد . فهمیده بودم بازم قراره اتفاقی بیفته . آخه بعضی مواقع اینطوری میشدم . چشمام سنگین شد و خوابم برد که کم کم شروع شد . توی خوابم حس میکردم که قراره بازم از اون خواب های واقعی ببینم . یکدفعه شروع شد !!! توی خواب دیدم که توی یک دنیای سیاه و یک دریای سیاه در حال غرق شدم . آخه نمیتونم شنا کنم . همینطور دست و پا میزدم ولی هر چی تلاش میکردم فایده نداشت و کم کم داشتم میرفتم زیر آب . تا اینکه حس کردم روحم داره از بدنم جدا میشه !!! همین اتفاقم افتاد . حالا روحم جدا شده بود و از دید روحم بقیه ماجرا رو میدیدم . جسم داشت میرفت زیر آب تا اینکه یه چیزی که نمیتونستم تشخیص بدم چیه اومد و جسمم رو گرفت . نمیتونستم ببینم که کی جسمم رو گرفته . یه آدم ؟ یه روح ؟ یه فرشته ؟ یا یه جن ؟ آخه خیلی تاریک بود . میخواستم به اون موجود بفهمونم که مردم و روحم از جسمم جدا شده ولی هر کاری میکردم نمیتونستم . انگار که اون موجود نمیدیدم . اون موجود جسمم رو بغل کرد و از آب بیرون کشید و شروع به حرکت کرد . جالب این بود که روی آب بدون حرکت پاهاش راه میرفت . موجود عجیب میرفت و روح من هم به دنبالش . رفتیم و رفتیم تا به یک جزیره رسیدیم که اون جزیره هم سیاه بود و تاریک . اون موجود عجیب جسمم رو خوابوند روی زمین و شروع کرد به ماساژ قلبی و دادن تنفس مصنوعی . میخواستم بهش بفهمونم که این کارات بی فایده هست . ولی اون تلاش میکرد وقتی دید بی فایده هست سرش رو آروم آورد پایین و لب هاش رو به لب هام نزدیک کرد . وقتی لب هاش به لب هام چسبید حس کردم که دارم از یه ارتفاع زیاد سقوط میکنم . و حالا گرمی لب هاش رو حس میکردم . و بقیه ماجرا رو از دید جسمم میدیدم . چندتا سرفه کردم و کاملا به هوش اومدم . اولین حرفم این بود که من سردمه . یادمه که هیچ چیز تنم نبود تازه خیسم که شده بودم و بدتر که توی اون دنیا خورشید هم نبود . اون رفت تا میتونست چوب جم کرد و یه آتیشه کوچیک روشن کرد و منو بغل کرد و برد کنارش تا گرم بشم . ولی من همچنان از سرما میلرزیدم . بازم گفتم سردمه . بازم چوب به آتیش اضافه کرد در اصل همه ی چوب ها رو . ولی من بازم سردم بود . من میلرزیدم که اون از من پرسید : اسمت چیه ؟ من گفتم نمیدونم . منم ازش پرسیدم که اسمه تو چیه ؟ اون گفت : منم نمیدونم و با هم زدیم زیره خنده . راستی من توی نوری که از طرفه آتیش بود تشخیص دادم که اون یه آدمه و البنه یه دختر . بهش گفتم میتونم فرشته صدات بکنم ؟ لونم گفت البته که میتونی . گفتم : فرشته ی من . گفت : بله . گفتم : من سردمه . گفت : دیگه چوب نداریم . از سر جاش بلند شد و منو که میلرزیدم بغل کرد تا با حرارت بدنش گرم بشم ولی من همچنان میلرزیدم . لباساشو در آورد البته فقط یک شنل تنش بود و اون شنل رو تن من کرد . اومد و از پشت بغلم کرد . حس میکردم خجالت میکشه من بدنش رو ببینم . برای همین من چشمام رو بستم تا اونم دیگه خجالت نکشه . انقدر خسته بودم که توی بغل فرشتم خوابم برد . از خواب بیدار شدم دیدم فرشته خودشو جمع کرده پیشه خودم فکر کردم که حتما سردشه شنل رو در آوردم از تنم تا خواستم بندازم روی تنش دیدم که شنل خیسه برای همین از کارم منصرف شدم . رفتم کنارش خوابیدم و بغلش کردم و بازم خوابم برد که با تکونه اون از خواب بیدار شدم . دیگه از هم خجالت نمیکشیدیم که لباس نداریم . وقتی خوابمون میومد توی بغل همدیگه میخوابیدیم . بعد از چند مدت که نمیدونم چقدر بود توی اون دنیا ما یه نوری دیدیم . با فرشته به سمتش رفتم یه دریچه بود به دنیای خودمون . دستم توی دست فرشته بود که اومدیم توی دنیای خودمون . فرشته منو رسوند خونمون من گریه میکردم و میگفتم که تو فرشته ی منی باید پیش من بمونی ولی اون گفت که نه و باید بره .من از فرشتم قول گرفتم که دوباره بیاد پیشم اونم بهم این قول رو داد که بیاد . من داد میزدم و اسمه اونو صدا میزدم که یک دفعه از خواب پریدم . دیدم یک عالمه عرق کردم و چشمام خیسه خیسه ........ حالا فهمیده بودم که باز خوابه واقعی دیدم و هر روز منتظر فرشته بودم تا بیاد پیشم . یه روز که با یکی از دوستام به اسم (( شراره )) بعد از یه مدت طولانی داشتم چت میکردم و اون فکر میکرد من یکی از هم کلاسیهاشم آی دی من رو داده بود به دختری به اسم (( سحر )) تا تحقیق بکنه ببینه من کی هستم !!! من هم واقعیاتی که به شراره میگفتم و اون باور نمیکرد برای سحر تکرار کردم . شراره بالاخره قبول کرد که من همکلاسیش نیستم . بعد از مدت ها شراره خیلی خیلی کم آنلاین میشد و سحر تقریبا زیاد . من و سحر کم کم با هم صمیمی شده بودیم . البته من و سحر اختلاف سنی تقریبا زیادی داشتیم (( این از قول سحر بود و برای من تقریبا بی اهمیت بود )) . سحر از من 4 سال بزرگتر بود . من هر وقت میگفتم عکستو به من بده سحر قبول نمیکرد و بهونه میاورد . تا یه روز دیدم وب کم داره . گفتم سحر اجازه میدی ببینم گفت آره . هر کاری کردم نشد که نشد همش پیغام خطا میداد . سحر گفت عکس دارم میخوای بفرستم برات . منم گفتم آره بفرست . عکسش و گرفتم وقتی دیدمش از تعجب خشکم زد . داشتم شاخ در میاوردم . سحر همون فرشته ی محربون خودم بود . میخواستم بهش بگم ولی ترسیدم . ترسیدم فکر بکنه دیوونم !!!
هر چی بهش اصرار میکردم که بیا با هم یه قرار بذاریم یا شمارمو بگیر بهم تلفن کن قبول نمیکرد که نمیکرد . یه روز بعد از یه مدت طولانی که من اصرار میکردم بهم گفت این شماره ی تلفن همراهمه بعد گفت که این موبایل برای بابامه فقط بعضی وقتا دسته منه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! این روز و این ساعت بهم زنگ بزن . منم زنگ زدم همون روزی که بهم گفته بود . خدای من صداشم همونطوری بود . بعضی وقتا توی چت با هم هماهنگ می کردیم که موبایل دست خودشه یا نه فرداش بهش زنگ میزدم . البه یکی دو بار قبل از اینکه شمارشو بهم بده با هم قرار گذاشتیم ولی اون نیومد (( خودش میگه اومدم ولی ندیدمت !!! همون حرف سحر درسته !!! )) . من سحر رو خیلی دوست داشتم (( دارم و خواهم داشت )) اولا به خاطر اینکه خوابش رو دیده بودم و اون منو نجات داده بود و بقیه ماجرا ........ دوما اون دوست خیلی خوبی برام بود چون هر وقت ازش کمک میخواستم کمکم میکرد و هر وقت راهنمایی میخواستم از صمیم قلب این کارو انجام میداد . چند بارم با هم قرار گذاشتیم که اومد . یه روز بعد از یه اتفاق بد (( فقط بین خودمونه !!! )) تصمیم گرفتم دلیل علاقمو بهش بگم برای اینکه بهش بگم که به چه دلایلی دوستش دارم . اول دلایل بالا رو براش گفتم . بعد خوابم رو گفتم . اونم حرفام رو گوش داد (( این جمله نظر خودمه : میدونم سحر باور کرد ولی فکر کنم که فکر میکنه یه کم رویا پردازم !!! )) . از اون به بعد خیلی باهاش صمیمی شدم (( اونم یه کم شد )) . اینم بگم که شخصیتش خیلی پیچیده هستش کلا آدم عجیبی هستش و نمیشه به راحتی شناختش ((مثل خودم )) .
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 13:50  توسط مجید خسروی
|
یکی بود و یکی نبود من بودم و تو نبودی
اون که بود من بودم و اون که نبود تو بودی
اون که عاشق بود من بودم و اون که معشوق بود تو بودی
اون که احساس داشت من بودم و اون که بی احساس بود تو بودی
اون که قلبش می تپید من بودم و اون که قلبش سنگی بود تو بودی
اون که فراموش نکرد من بودم و اون که از یاد برد تو بودی
اون که صدات میکرد من بودم و اون که نمی شنید تو بودی
اون که نگاه میکرد من بودم و اون که چشماشو می بست تو بودی
اون که غم داشت من بودم و اون که شاد بود تو بودی
اون که زجرمیکشید من بودم و اون که آسوده تو بودی
اون که چشماش بارونی بود من بودم و اون که بارونو ندید تو بودی
اون که ایستاد من بودم و اون که رفت تو بودی
اون که میخواست من بودم و اون که نمیخواست تو بودی
اون که تنها بود من بودم و اون که تنها نبود تو بودی
اون که جسم بود من بودم و اون که روح بود تو بودی
من دیگه نیستم ....... نه عاشق , نه با احساس , نه هیچ چیزه دیگه .......
اون که توم نشد من بودم و اون که تموم شد تو بودی
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 13:49  توسط مجید خسروی
|
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
آن دمی که گل من وارد پیمانه شده
وسعتش را با وسعت عشقت به پیمانه زدند
آره عزیزم ........
خدا وقتی میخواست خاک وجودم رو به گل تبدیل بکنه به جای آب عشق تو رو باهاش مخلوط کرد .
آره عزیزم ........
خدا خواسته که همیشه توی فکرم باشم . همیشه توی وجودم باشی . همیشه توی قلبم باشی .
آره عزیزم ........
میدونی اگه وجود کسی با عشق یکی در آمیخته شده باشه چی میشه ؟
آره عزیزم ........
میدونی اگه تمام زندگی کسی باشی چی میشه ؟
آره عزیزم ........
میدونی اگه عشق رو از کسی بگیری که تمام زتدگیش به اون عشق بستگی داشته باشه چی میشه ؟
آره عزیزم ........
راستی میدونی عشق اصلا چی هست ؟
آره عزیزم ........
تو هیچ تقصیری نداری . من همه ی حق رو به تو میدم .
آره عزیزم ........
یه روز منم عاقل بودم عشق تو مجنونم کرد
گریزون از عشق بودم عشق تو زندونم کرد
دل من دنیا بودش پیش تو ذره ای خاک
دل من دریا بودش پیش تو یه قطره آب
توی دنیای دلم حتی کسی کلبه نداشت
توی دریای دلم یه ماهیم خونه نداشت
تا که از راه رسیدی با غرور و با حیا
توی این قلب حقیر آشوبی کردی به پا
قلبمو ریختی به هم عقلمو دادی به باد
چی می خواستم بشه چی در اومد از آب
ندونستم که عشق بی خبر از راه میاد
یا چنان مسافری که به ناگاه میاد
توی دنیای دلم کردی تو قصری بنا
توی دریای دلم عاشقونه کردی شنا
تو شدی صاحب این دنیا و دریا
تو شدی مالک این قلب حقیر
زندگیم به دست توست میمیرم حتی اگر بگی بمیر
حتی اگر نگی بمیر میمیرم
میمیرم در انتظار بوسه هات
یا که پرواز میکنم از شوق دیدن چشات
دستای گرم تو گرمی خونه منه
حس از تو دور شدن آتیش به جونم می زنه
اینه سر گذشت من که رسیدم فقط به عشق تو
منکه از شب رسیدم به سحر با عشق تو
منکه از قعر رسیدم به اوج با عشق تو
منکه از خام بودن پخته شدم با عشق تو
منکه از مرده بودن زنده شدم با عشق تو
منکه از چله نشینی رسیدم به سفر با عشق تو
منکه از آتش دوزخ رسیدم به بهشت با عشق تو
منکه از عقل رسیدم به جنون با عشق تو
اینه سرنوشت من که گره خورده فقط به عشق تو
پس نذار دور بشم از عشق تو
پس بذار آب بشم ذوب بشم در عشق تو
آره عزیزم ........
من تمام احساسمو نثار وجود نازنینت کردم اما تو در عوضش یک بار هم به من جواب ندادی .
آره عزیزم ........
ببين چه کردي با حالم
ببين چه کردي با روزم
ببين صدام در تنهايي
تو آتيش غم مي سوزم
هديه دادم به تو گلهاي شادي
هديه کردي به من چشماي گريون
هديه دادم به تو يک دل ساده
هديه کردي به من رنج فراوون
حالا من موندم و چشماي خسته
حالا من موندم و قلب شکسته
دل جدا از ياران کردم
در دياري دور افتاده
مثله برگي سر گردانم
تن به دسته طوفان داده
با خاطره ها دمسازم
با سايه ی غم همرازم
آره عزیزم .........
همه بهم گفتن و میگن که عشقم نسبت به تو خواب و خیاله و یابعضی ها میگن یه جنون هستش.
آره عزیزم .........
اگه عشقت خواب و خیاله باشه هیچ اشکالی نداره من میخوام توی رویا باشم توی خواب باشم توی خیال باشم.
اگه عشقت جنون هستش هیچ اشکالی نداره میخوام مجنون باشم .
آره عزیزم ........
میدونم که شاید هیچ وقت این نوشته هامو نخونی ولی اگه یه روزی خوندی بدون که هیچ کس و هیچ چیز توی دنیا نمیتونه کاری بکنه که من فراموشت بکنم .
آره عزیزم ........
اینارو عاشقت وقتی برات نوشته که نه تنها برات دلتنگ شده بلکه داره گریه میکنه !!!
آره عزیزم ........
همه میگن که مردا نباید گریه بکنن ولی با من کاری کردی که تمام مردا تمام زنا تمام تمام فرشته ها موجودات اصلا تمام عالم باید برام گریه بکنن !!!
آره عزیزم ........
حتی خدا هم باید برام اشک بریزه . خدا هم باید بدونه که وقتی خواست خاک آدمی رو به گل تبدیل بکنه نباید به جای آب عشق کسی رو با خاک مخلوط بکنه !!!
دیگه نمیخوام بگم عزیزم میخوام بگم عشقم
آره عشقم .........
هر وقت دلت خواست دوست دوران بچگی هات منتظر دیدنت هست البته بهتره بگم در آرزوی دیدنت .
آره عشقم .........
با اینکه قلبمو شکستی ولی همیشه برات آرزوی بهترین ها رو میکنم .
آره عشقم ........................................................................
(( بیت اول این نوشته از حافظ و شعر سوم برای حبیب هست ))
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 13:49  توسط مجید خسروی
|
چشم هایم خسته است
ذهنم پر تشویش
قلبم پر درد
گوش هایم دیگر طاقت هیچ هیاهویی ندارند
لحظه های بی رحم پی درپی هم می گذرند
انتظاری تلخ
نه
انتظار شیرین است
چون پس از پایانش لحظه ی دیدار است
وقتی که صدای نفست در گوش من طنین انداز است
انتظارم دیگر رو به پایان است
با بودن تو
ذهنم پر از آرامش
قلبم مملو از عشق
چشم هایم پر شور
اما
لحظه های بی رحم تند و تند از پی هم می گذرند
وصدای نفست را از من باز پس می گیرند
باز هم
قلبم پر درد
ذهنم پر تشویش
چشم هایم خسته است
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 13:48  توسط مجید خسروی
|
در هوایت بی قرارم ای قرار من
بر سر راهی که رفتی من هنوزم چشم در راهم
و در گوشم صدایت
و در ذهنم آخرین حرف های نا تمامت
و در دستم تمام نامه هایت
و در قلبم عشق بی انتهایت
و بر لب اسم زیبایت
و در رویا های ناتمامم دیدن روی زیبایت
و در کابوس دیدن شبنم اشک هایت
و اما من
نیستم در خلوت ترین گوشه ی قلبت
نداری تو حتی یکی از نامه هایم
و نیستی چشم در راهم
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 13:48  توسط مجید خسروی
|
وقتی خدا تن آفرید از روح خود دل آفرید
ولی به جای قلب تو یه تیکه سنگ آفرید
نمیدونم که چرا با هر نفس به یادتم
نمیدونم که چرا نمیری تو ز خاطرم
نمیدونم که چرا تو شدی تمام من
با این همه ظلمای تو من هنوزم عاشقم
نمیدونم که چرا با کار من کار نداری
چی میشه یک بارم که شده سر روی شونم بذاری
نمیدونم که چرا عشق منو نمیبینی
با این غرور سرکشت آدمو تنها میذاری
نمیدونم که چرا اشک منو نمیبینی
با خنده های شیرینت سرت رو بر میگردونی
نمیدونم که چرا تو زیر قولت میزنی
آخه چی میشه نازنین یه بار بهش عمل کنی
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 13:47  توسط مجید خسروی
|
و خدا تنها بود
خداوند بارگاهش را آفرید
ولی بارگاهش خالی بود
خداوند فرشتگانش را آفرید
ولی فرشتگانش بی احساس بودند
خداوند دنیا را آفرید
ولی دنیا ساکن بود
خداوند زمین را آفرید
ولی زمین بی حاصل بود
خداوند دریاها را آفرید
ولی دریاها بدون موج بودند
خداوند گیاهان را آفرید
ولی گیاهان بی برگ بودند
خداوند مرد را آفرید
ولی مرد تنها بود
خداوند زن را آفرید
ولی زن تنها بود
وخداوند چیزی جدید آفرید
بارگاهش شلوغ شد
فرشتگانش با احساس شدند
دنیا به جنب و جوش افتاد
زمین به بار نشست
دریاها مواج شدند
مرد و زن یار یکدیگر شدند
آن چیز جدید عشق بود
خداوند عشق را آفریده بود
و خداوند برای تمام مخلوقاتش عشق را آفریده بود
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 13:47  توسط مجید خسروی
|
حالا که از تو دورم
بذار که حرف دلمو بیارم به زبونم
بذار بگم که اگه من اون سر دنیا باشم
اگه من شاد باشم یا که غمگین باشم
اگه خنده رو لبام موج بزنه
یا که اشک از گونه هام چکه کنه
اگه در خواب باشم یا که بیدار باشم
اگه تو جمع باشم یا که تنها باشم
من فقط لحظه هارو به یاد تو میگذرونم
اگه من شاد باشم دلیل شادیم تویی
اگه غمگین باشم دلیل این غم تویی
اگه خنده رو لبام موج بزنه دریای مواج تویی
اگه اشک از گونه هام چکه کنه ابر بهاری تویی
اگه تو خواب باشم بدون تو رو خواب میبینم
اگه بیدار باشم میخوام کنار تو باشم
اگه تو جمع باشم حرف تورو پیش میکشم
اگه تنها باشم میخوام به یاد تو باشم
اگه تمام زندگیمو من به یاد تو میگذرونم
در عوض از تو فقط یه چیز میخوام
میخوام که حس خوبتو راهی قلب من کنی
میخوام که توی شادیات یه لحظه یاد من کنی
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 13:46  توسط مجید خسروی
|
عاشقی بود به اسم دریا و معشوقی بود به اسم ساحل . دریا همیشه در تلاطم بود تا هر طوری که شده نظر ساحل رو به خودش جلب بکنه و بتونه عشقش رو به ساحل تقدیم بکنه .
ثانیه ها .... دقیقه ها .... ساعت ها .... روزها .... هفته ها .... ماه ها .... سال ها .... قرن ها و هزاران و هزاران و هزاران سال دریا فکر کرد و فکر کرد و تلاش کرد تا بتونه ساحل رو عاشق خودش بکنه . ولی نشد که نشد .
تا اون موقع دریا نمیذاشت که امواج احساسش به ساحل برسن . حتی نمیذاشت ساحل صدای اونارو بشنوه . آخه فکر میکرد ساحل ممکنه دوسش نداشته باشه . ولی یه روز با خودش فکر کرد که برای یک بار هم که شده یه کاری رو امتحان بکنه . به همین خاطر هم تمام عشقش رو به شکل موج های کوچک درآورد و همشون رو به سوی یاحل فرستاد . وقتی ساحل این عشق رو دید و فهمید که دریا چقدر دوسش داره تصمیم گرفت که اون هم عاشقانه دریا رو دوست داشته باشه . ساحل از اون به بعد از دریا خواست که عشقش رو با همون موج ها و صداشون به اون نشون بده . ساحل هم به دریا اجازه داد تا با موج هاش هر شکلیکه میخواد به ساحل بده . برای همینه که دریا خمیشه مواج هست . و موج عشقی هیت که دریا نثار ساحل میکنه . هرچقدر این امواج بزرگتر باشند شدت علاقه ی دریا به ساحل بیشتر هست و اونها در حال معاشقه هستند .
ولی متاسفانه آدما فکر میکنند که این مواقع دریا عصبانی هست و فکر میکنند دریا طوفانی هست . در حالی که اصلا اینطوری نیست . در ضمن از وقتی که دریا و ساحل عاشق هم شدند تا حالا کسی نتونسته اونها رو از هم جدا بکنه .
هرجا دریا باشه ساحل هم هست و هر کجا که ساحل باشه دریا هم اونجاست ......................
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 13:46  توسط مجید خسروی
|
تا حالا شده بری یه جایی که طبیعت باشه مثلا یه کلبه توی جنگل بعد یه چراغ روشن بکنی و بشینی نگاهش بکنی .
اگر این کار رو کردی که هیچ . ولی اگر این کار رو نکردی بذار بگم چی میشه . وقتی که چراغ رو روشن کردی یک عالمه پروانه میان و دور چراغ میگردن . انقدر میگردن و میگردن که یا گرمای چراغ می کشتشون یا اینکه تمام نیروشون رو از دست میدن و میوفتن روی زمین .
ولی جریان اینجا تموم نمیشه . میدونی چرا ؟ اگه میدونی که بقیشو نخون . ولی اگر نمیدونی بذار بهت بگم .
این کار رو میکنن چون عاشق چراغ و نورش هستن . اونایی که مردن یعنی به کمال عاشقی دست پیدا کردن و اونایی که نمردن و فط خسته شدن در پی این هستن که هر طور شده دفعه ی بعد انقدر عاشق شده باشن و به چراغ نزدیک که از شدت عشق جونشون رو از دست بدن .
تمام این حرفا رو زدم که بگم :
رسم عاشقی اینه که یا اسم عاشقی رو نیار یا اینکه اگه عاشق شدی و عشقت رو نثار وجود کسی کردی باید از پروانه ها یاد بگیری که چطور جونشون رو برای معشوقشون میدن .
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 13:46  توسط مجید خسروی
|
به تو نامه می نویسم
به تو که عزیز ترینی واسه من
به تو نامه می نویسم
به تو که حرف منو نداری باور
می نویسم به تو که حرفمو باور بکنی
می نویسم به تو که اشک منو در نیاری
اگه که فکر میکنی دیدن تو برای من یک هوسه
بهتره تا من دوتا چشم نداشتم تا اینکه هوس باز باشم
اگه اشک ریختن تو خلوت من یک هوسه
بهتره اشک چشام خشک بشه تا من هوس باز باشم
اگه خندیدن به تو یک هوسه
بهتره هیشه غمدار باشم تا من هوس باز باشم
اگه با تو بودنم یک هوسه
بهتره تا من نباشم تا من هوس باز باشم
اینا بود حرف دلم
اینا بود حرفایی که اون شب بد به تو نگفتم
اینا بود راز دلم که فقط من به تو گفتم
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 13:45  توسط مجید خسروی
|
هنگام وصل ما
در اوج شادی
ناگاه صدایی سرد
خبر از واقه ی شومی داد
صدایی میگفت :
که او را با زور بالاجبار
راهی قلب من عاشق کردند
راهی خانه ی بخت
در شبی که باید خنده هایش میشکافت سینه این شب را
قطره اشکی آرام می پیمود گونه ی سرخش را
پاک میکرد خط چشمش را
فهمیدم چسیت این اشک
میسوختم در آتش
نه از شهوت
و نه در فکر حجله در ساعتی بعد
از عشق
از عشق
از عشق
صدا و رقص مثل قبل پا بر جا بود
دستش را گرفتم سخت در دست
بلندش کردم
با هم رفتیم میان جمعیت
می لرزید
یخ بود
نزدیک شدم به صورتش
بوسیدمش
گفتم آزادی
اگر تو بخواهی
قطع خواهم کرد این جشن این عروسی
گفت نه !!!!!!!!!!!!!!!!!!
گفتم چرا ؟
من شنیدم که صدایی گفت
تو را با زور با اجبار
راضی به این وصلت کردند
گفت که میگوید چنین چیزی را ؟
گفتم صدا !
گفت نه
گریه میکردم چون
در کنار تو نشستم
با تو من باده پرستم
نه چه میگویم
با تو من بی می و باده همیشه مستم
گفتم عاشقم
گفت میدانم
گفتم عاشق معشوقش را آزاد میخواهد
هر زمان هر جا
باز هم گفت که میدانم
بعد اشکش را پاک کرد
همه نگاه میکردند
محکم در آغوشش کشیدم
او هم
خاموش شده بود صدا در هیاهوی جمعیت
و من هرگز بعد از آن نشنیدمش
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 13:45  توسط مجید خسروی
|
اونی که میگفت بهم عاشقمه
تنهام گذاشت
اون با یه احساس سنگی روی قلبم پا گذاشت
اونی که میگفت همیشه با منه
تو جهنم بلا تنهام گذاشت
اونی که میگفت همیشه آرزوش دیدنمه
تا یکی دیگرو دید گذاشت و رفت
منو تو دریای غم تنها گذاشت
اونی که قلبمو آسون من گذاشتم زیر پاش
بی تفاوت پاشو رو دلم گذاشت
اونی که میگفت همیشه به یادمه
منو تو کنج خراب دل خاکیش جا گذاشت
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 13:44  توسط مجید خسروی
|
دوباره دل هوای با تو بودن کرده
نگو این دل دوری عشقتو باور کرده
دل من خسته از این دست به دعاها بردن
همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن
حالا من یه آرزو دارم تو سینه
که دوباره چشم من تو را ببینه
واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا میدم
آخه تو رنگ چشات هیبت دنیا رو دیدم
توی هفتا آسمون تو تک ستاره ی منی
به خدا ناز دو چشماتو به دنیا نمیدم
حالا من یه آرزو دارم تو سینه
که دوباره چشم من تو را ببینه
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 13:43  توسط مجید خسروی
|
نگاه های سنگینی رو حس میکنم
که زمزمه میکنند در گوش هم
حتما به یکدیگر میگویند
این را ببین دیوانه شده
با خنده میگویند
خدا بهش عقل بدهد
و من
اصلا ناراحت نیستم
زیرا در پشت چهره ی آنها حیواناتی را میبینم
که هرگز و هرگز
طعم عشق را نچشیده اند
احمق هایی که
هیچ وقت عاشق نشده اند
و نمیدانند
عشق مترادف جنون است
عشق مترادف دیوانگی است
و عشق یعنی تمام لذت های دنیا
و در آخر
عشق یعنی پل بین انسان و حیوان
و عاشق کسی است که از این پل گذشته
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 13:40  توسط مجید خسروی
|
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 13:17  توسط مجید خسروی
|
صحنه ی قبل از مرگ :
وقت شام بود
شام را آوردی
وای که چه عطری ، چه بویی ، چه طعمی
گفتی برق ها خاموش
گفتم چشم
برق ها را خاموش کردم ، شمع ها را روشن ، هفت شمع
گفتم زیباست ، تو شمع منی من هم پروانم
گفتی شام یخ کرد
گفتم آری شام آخر
قبل از شروع شام گفتم
دست هایت را بگذار در دستم
شاید نتوانم حس کنم آنان را برای بار دیگر
نرم بود دستت ، مثل پیراهن حریری که داشتی بر تن
رو به روی هم نشسته بودیم
برخاستم آمدم پیشت
صورتم را آرام جلو آوردم
گفتی کم ، شام یخ کرد ، باشد برای وقت خواب ، شب
لب هایم را زود برداشتم
گفتی نه
با خنده گفتم شام یخ کرد ، باشد برای وقت خواب ، شب
شام را خوردیم
یک لقمه من در دهان تو میگذاشتم
یک لقمه تو در دهان من
گفتم خب این هم از شام آخر
گفتم من خوابم می آید
خندیدی
گفتی من آمادم
لباس خواب قرمزت را کرده بودی بر تن
برق ها را خاموش کردم
سفت ، با تمام قدرت تو را در آغوشم کشیدم
دکمه های لباس خوابت را دانه دانه باز کردم
بغض راه گلویم را بست
ترسیدم ، واقعا ترسیدم
نمیشد ، نمیخواستم و نه میتوانستم
که باور کنم ...
تو
عشقم
خیانت کرده باشی به من
اول به خودم گفتم
که تو را میکشم
بعد فهمیدم که هرگز من نمیتوانم
خوابیدی تو در کنارم
سرت بود روی سینه ام
موهای بلندت لای انگشتانم
صدایت کردم
نمیدادی جوابم
سرد بودی
دست هایت سرد
صورتت سرد
پاهایت سرد
تنت سرد
به تمام تنت دست میکشیدم سرد بود ، سرد سرد
ولی سینه ات گرم بود
عرق کردی ؟!
پس چرا اینقدر
ترسیدم
صدایت کردم
باز هم نمیدادی جوابم
برق را روشن کردم
وای خدای من !!!!
چه کار کرده بودی با خودت
کارد را دیدم
که چگونه دریده بود سینه ات
مگر ما نبودیم عاشق هم
پس چرا کردی خیانت
تمام ذهنم را مرور کردم
واااااااااااااااااای
خودم کردم که لعنت بر خودم باد
تمام ماجرا را به یاد آوردم
آن شب که نبودی در کنارم
آن زن ........
شرمندم
ولی افسوس
آمدم کنارت خوابیدم
به قولم عمل کردم
لبانم را گذاشتم روی لبهایت
التماس کردم
کارد را بیرون کشیدم از بین سینه هایت
میلرزیدند دست هایم
آخ سوختم
سرما را حس کردم
و خون را که جاری بود روی سینه ام
روی دستانت
صحنه ی مرگ
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 15:46  توسط مجید خسروی
|
زندگی سیبی نیست که توانی آن را گاز زنی با پوست
سیب گرچه زیبا
گرچه سرخ
گرچه شیرین
شاید این سیب شیرین باشد ، شاید ترش
شاید سالم
شایدم کرمی در آن میجنبد
زندگی زیبا نیست تا شود آن را به سیبی سرخ تشبیهش کرد
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی ساکن است
زندگی پرواز نیست
زندگی حس دو عاشق نیست که به هم نزدیکند
زندگی آن لحظه است که دو عاشق دورند
دورند و دورند و دور
آن قدر دور که شاید سال ها ، شاید .......
شاید این زندگی پست نگذارد آن ها طعم عشق را بچشند
زندگی دریایی است
ژرف ، مواج ، سیاه
نتوان کرد شنا
زندگی باده و می نیست که تو را آزاد کند از غم ها
زندگی تلخ است ، تلخ
تلخ تلخ مثل شرنگ
زندگی نردبانی نیست که تو را ببرد تا عرش خدا
زندگی شیبی است که تو را از عرش خدا میکشد در اعماق ، تا ته چاه
زندگی معنایی است بی معنا
مترادف نیست با چیزی ، نیست متضاد
زندگی رویا نیست که زیبا باشد
زندگی کابوس است ، وحشتناک
زندگی جنگل نیست ، سرسبز ، پر گل های قشنگ
زندگی هست کویر ، خشک ، بی آب و علف
من هنوز حیرانم
که چرا این مردم عاشق زندگی اند
عاشق مرگ شوید
عاشق آزادی
مرگ تعبیری است بی همتا
مرگ یعنی سیبی سرخ که درونش پیداست
مرگ یعنی مرغان مهاجر که رسیدند به هدف
مرگ یعنی دو عاشق که دور بودند ز هم و رسیدند به هم
مرگ یعنی چشمه ، روشن ، شفاف
مرگ یعنی تضاد
زندگی سیبی نیست که توانی آن را گاز زنی با پوست
زندگی بی معناست
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 15:46  توسط مجید خسروی
|
سخت در عجبم
که چگونه انسان ادعای عاشقی میکنند
کسی که فقط تا نوک بینی خود را میبیند چگونه تواند نام عاشق به خود دهد ؟
چگونه عاشق معشوقش را به ستاره ای در شب تشبیه میکند ؟
آیا کور است ؟
آری ، اینگونست
و برای عاشق چه کسی بزرگتر از معشوق است ؟
چه کسی مهمتر ؟
چه طور این همه عاشق به معشوق خود میگویند :
تک ستاره ی منی در هفت آسمان خدا !!!
برایشان سخت غمگینم
و برای معشوقشان بیشتر
آی آدم ها
آی عاشق ها
ای نابینایان مدعی عشق
عشق من به ماه میماند
پر نور
زیبا
والبته یکه
ستاره یی که معشوقتان را بدان میخوانید کم فروغ است
و البته فراوان
ماهم به حدی زیباست که تمام انسان ها
زیبایشان را به نام آن میخوانند
ماهم تمام شب بالای سرم مینشیند تا آسوده بخوابم
از غصه هایم غمگین
و با شادیم شاد میشود
و آیا مهربان تر از او سراغ دارید ؟
او ماه من است
و تمام عشق
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 15:46  توسط مجید خسروی
|
در آستان خورشید کسی منتظرم است
کسی از جنس نور
و حتی بالا تر از آن
کسی که خورشید در پیش برق چشمانش
سو سوی نوری کم فروغ بیش نیست
کسی که وجودش پلی است محکم
برای عبور من
عبور از خودم و رسیدن به او
عبور از فنا و رسیدن به ابدیت
خداوندا مبهوتم از این طالع
و در تحیر که چرا مستوجب این غمم
این روزگار با هزاران خدعه و مزورانه
مرا از او دور انداخت
خداوندا چگونه بخوانمت ؟
چگونه صدایت کنم ؟
چگونه بخواهم مرا به محبوبم نزدیک کنی ؟
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 15:45  توسط مجید خسروی
|
به نام سرور كائنات
به نام خداي ادب
به نام خداي كرم
به نام خداي عشق
به نام خداي احساس
به نام خوبي
به نام افتخار عالم و آدم
به نام عباس (ع)
به نام ابوالفضل (ع)
سرورم
سخته كه بنده از سرور خودش حرف بزنه
اونم حقيري مثل من
آخه
هر چقدر شما بزرگ و كريميد من حقيرو كوچيكم
آخه چطور ميشه روضه شما رو شنيد و ابر بهاري نشد
آقاي من
بزرگترين افتخارم اينه كه پست ترين عاشق شمام
آقا شما رو قسم به عطش بچه هاي خيمه به بنده گيتون قبولم كنيد
هرچند كه ارزش يه نگاهم ندارم
ولي از بزرگي شما به دور هست كه كسيو از درب خونتون برونيد
التماس به شما قشنگترين كار توي دنياست سرورم
بين همه ي عشقاي دنيا . . . . عشق است ابوالفضل
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 15:45  توسط مجید خسروی
|
حوادث تلخ و شيرين پي در پي يكديگرند
و بايد باور كرد كه تقدير همان است كه خدا ميخواهد
لحظه اي درعمق دره ي غم
لحظه اي ديگر در اوج قله ي شادي
شايد در دره ي غم ها بيشتر بودم تا در اوج قله ي شادي
اما قله هاي شادي ام اجر صبري ست
كه در عمق دره ي غم ها داشته ام
و بلندترين قله ي شاديم تويي
پاداش كاري كه نميدانم چيست !!!؟
احساسي كه شايد هيچ وقت نداشته ام
حسي مانند حس كودكي كه در بازار
دستش از دست مادر جدا شده بود
سر در گم ، گيج ، پريشان
دوان دوان در پي زنان
تا شايد مادرش باشند
چشمانش خيس خيس
ناگهان مادر را ميبيند
خدايا غرق در شاديست
پاكي و واقعيت حسش مثال زدني است
گمشده اي در در هياهوي اين آشفته بازار دنيا بودم
ديدمت
كودك هرگز و هرگز مادر را رها نخواهد كرد
و من نيز تو را
دستانت را چنان ميفشارم
كه هيچ چيز نتواند مرا از تو جدا كند
به چه چيز تشبيهت كنم ؟
مانند ماه هستي برايم
به روز التماس ميكنم تا زودتر پايان پذيرد
تا تو را در آسمان قلبم ببينم
هر چند كه فاصله مانع است
به خواب التماس ميكنم تا چشمانم را فرا گيرد
تا شايد روياي تو در چشمانم جاي گيرد
به قطرات اشك التماس ميكنم
تا تسكيني باشد بر قلبم كه خسته است
حرفهايم بسيار است
اما
افكارم مشوش و دستانم لرزان
دلتنگيم را چه چيز جز برق چشمانت پايان ميبخشد
چگونه از تو بگويم و آمدنت از شهر باران ؟
مسافري از شهر باران براي خانه اي در كوير !
مسافرم ، درب خانه ي قلبم براي تو گشوده است
و وجود كويريم منتظر قدوم سبزت
عشق من
فقيريم كه با هيچ چيز دنيوي
براي خريد يوسف آمده ام
شايد ثروتنمندان بسياري آمده باشند
اما با مال دنيا فخر ميفروشند
من هم فخر خواهم فروخت
تمام سكه هاي آنها مانند يكديگرند
اما
من چيزي ديگر براي معشوقم دارم
چيزي به جز سكه
براي عشقم من جان و قلبم را تقديم ميكنم
خريداري هستم با متاعي جز عرف بازار
حرفهايم بسيار است
اما
افكارم مشوش و دستانم لرزان
تنهايي قبل از با تو بودن
قبل از تو ستاره اي در آسمان نداشتم
ستاره كه هيچ ، دريغ از تكه ابري !!!!
با آمدنت ناگاه در كنار ماه بودن را احساس كردم !!!!
نا باورانه نيست ؟
شايد !
اما
من
باور كردم
چون دستانت را در دست گرفتم
چون صورتت را لمس كردم
حرفهايم بسيار است
اما
افكارم مشوش و دستانم لرزان !
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 15:44  توسط مجید خسروی
|
سرودن از تو شده کار صبح و شام من
تکرار اسم تو گشته ورد گاه و بیگاه من
سر نهادن به کوی تو شده آرزوی والای من
با تو بودن گشته بزرگترین افتخار من
ابتلا به عشق تو زیبا ترین رویای من
ای شهزاده ، ای محبوب رویایی
چگونه توانم نامت برم
که نامت مقدس است مثل آیه های قرآن
و من چگونه بی وضو و بدون غسل از تو بگویم ؟
و جز اشک با چه توانم وضو گرفت ؟
و جز در دریای غم کجا توانم غسل تعمید کرد ؟
خدایا عاقل بودم ، دیوانه و مجنونم کردی
خام بودم ، پخته شدم ، سوختم
خدایا کارم از جنون گذشت
و از سوختن
خداوندا آزمودیم
در حد توانم جنگیدم
و باز هم خواهم جنگید
خدایا
نه شوق بهشتت دارم
نه ترس جهنمت
شوقم شوق دیدار یارم است
و ترسم ترس فراقش
قدم
بر ساحل قدم گذاشتی
دریا تا ابد با امواجش به جای پایت بوسه میزند
پا به جنگل گذاشتی
به یمن قدم هایت جنگل تا ابد سبز خواهد ماند
به کنار رود رفتی
رودها به پاس قدومت تا ابد جاری است
به کوه سر زدی
کوه ها به احترامت تا ابد به پا ایستاده اند
پا در بیابان گذاشتی
بیابان در آتش دیدار تو خشک شد
پا در دلم گذاشتی
دیوانه شد ، مست شد ، مجنون شد
و هنوز قلبم در تحیر است
که کدامیک باشد ؟
دریا ، جنگل ، رود ، کوه و یا بیابان
قلبم را دریا خواهم کرد تا جای پایت را بوسه زند
و جنگل خواهم کرد تا سبز بماند
و رود و کوه و بیابان ...
و آیا آنان حق قدم هایت را ادا کرده اند ؟
پس ، این دل چگونه قدردان تو و قدمت باشد ؟
و آیا این قلب زمینی تاب داشتن یک آسمانی را دارد ؟
قلبم به یادت و به نامت می تپد
و با هر تپشش نام تو را می آرد
و هنوز حیرانم که خداوند تو را پاداش کدامین کارم قرار داد
و به درگاه او که تو را به من داده
دعا میکنم و عاجزانه میخواهم
به من و به قلبم توان و لیاقت داشتن تو را بدهد
آمین...
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 15:44  توسط مجید خسروی
|
گل ها را می بینم ، اما آن ها را نمی فهمم
رنگشان را حس نمی کنم
صدای باران ذهنم را می آزارد
آخ که پروانه ها چقدر نازیبایند
و نسیم چقدر خشن روی پوستم می لغزد
این چه رنگی است که آسمان آبی دارد ؟
ای کاش به جای آبی ، خاکستری بود
و ای کاش
نهرها بخشکند
و خورشید و ماه در هم بپیچند
و دریاها تهی شوند
و کوه ها واژگون
و درختان بی برگ
و گل ها پژمرده
و باران خاموش
و پروانه ها بی رنگ
و نسیم آرام
و آسمان آبی ، خاکستری
ای کاش دنیا نباشد و هرچه در آن هست نباشد و من هم نباشم
اگر قرار است بدون تو باشم
خودت بگو شکیبایی تا کجا ؟
گفتیم صبر و صبر و صبر
آخر صبر هم به ستوه آمد
آخر صبر هم به ستوه آمد
آخر صبر هم ...............
اما
باز هم صبر می کنم
و چشمانم را به راهی می دهم که می دانم از آن خواهی آمد
ای گذشته و حال و آینده ام
بیش از این به خرمن دلتنگیم آتش نزن
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 15:43  توسط مجید خسروی
|